بیان آیات
يا ايها الذين آمنوا لا يسخر قوم من قوم عسى ان يكونوا خيرا منهم و لا نساء من نساء عسى ان يكن خيرا منهن...
كلمه (سخريه ) كه مبدء اشتقاق كلمه (يسخر) است، به معناى استهزاء مى باشد. و اسـتـهـزاء عـبـارت است از اينكه چيزى بگويى كه با آن، كسى را حقير و خوار بشمارى، حـال چـه ايـنـكـه چنين چيزى را به زبان بگويى و يا به اين منظور اشاره اى كنى، و يا عملا تقليد طرف را در آورى، به طورى كه بينندگان و شنوندگان بالطبع از آن سخن، و يـا اشـاره، و يا تقليد بخندند. و كلمه (قوم ) به معناى جماعت است، كه البته در اصـل بـه مـعـنـاى جماعتى از مردان است، و شامل زنان نمى شود، چون مردانند كه به امور مـهـمـه قـيـام مى كنند نه زنان. و مراد از (قوم ) در آيه مورد بحث همين معنا است چون اين لفظ در مقابل (نساء) قرار گرفته.
و دو جـمـله (عسى ان يكونوا خيرا منهم ) و (عسى ان يكن خيرا منهن ) حكمت نهى را بيان مى كند.
نهى از مسخره كردن يكديگر و عيبجويى و بد زبانى كردن
و آنـچه از سياق استفاده مى شود اين است كه مى خواهد بفرمايد: هيچ كسى را مسخره نكنيد، چـون مـمكن است آن كس نزد خدا از شما بهتر باشد. چيزى كه هست چون غالبا مردان، مردان را، و زنـان، زنـان را مـسـخـره مـى كـنـنـد، فـرموده هيچ مردى مرد ديگرى را و هيچ زنى زن ديگرى را مسخره نكند، و گر نه ممكن است گاهى اوقات يعنى در غير غالب مردى زنى را، و يا زنى مردى را مسخره كند.
(و لا تـلمـزوا انفسكم ) - كلمه (لمز) كه مصدر (تلمزوا) است - به طورى كه گفته اند - به معناى اين است كه شخصى را به عيبش آگاه سازى. و اگر كلمه مزبور را مـقـيـد بـه قـيـد (انفسكم خود را) نموده، براى اشاره به اين است كه مسلمانان در يك مـجـتـمـع زنـدگـى مى كنند، و در حقيقت همه از همند، و فاش كردن عيب يك نفر در حقيقت فاش كـردن عـيـب خود است. پس بايد از لمز ديگران به طور جدى احتراز جست (همان طور كه از لمز خودت احتراز دارى، و هرگز عيب خودت را نمى گويى ) و همانطور كه حاضر نيستى ديگران عيب تو را بگويند. پس كلمه (انفسكم ) با همه كوتاهى اش حكمت نهى را بيان مى كند.
(و لا تـنابزوا بالالقاب بئس الاسم الفسوق بعد الايمان ) - كلمه (نبز) - به فـتـح حـرف اول و دوم - به معناى لقب است، و - به طورى كه گفته اند - اختصاص دارد بـه لقـب هـاى زشـت. پـس (تـنـابـز) كـه بـاب تـفـاعـل و طـرفـيـنـى اسـت بـه مـعـنـاى ايـن اسـت كـه مـسـلمـانـان بـه يكديگر لقب زشت از قبيل فاسق، سفيه و امثال آن بدهند.
معناى جمله : (بئس الاسم الفسوق)
و مـراد از كـلمه (اسم ) در جمله (بئس الاسم الفسوق ) ذكر است، و از اين باب است كـه در فـارسـى هـم مـى گـويـيـم اسـم فـلانى به سخاوت در رفته، يعنى ذكرش سر زبانها است. و بنابراين معناى (بئس الاسم )، (بئس الذكر) است، يعنى بد ذكرى اسـت ذكـر مردمى كه ايمان آورده اند به فسوق، و اينكه آنان را به بدى ياد كنى، چون مؤمن بـدان جـهت كه مؤمن است سزاوارتر است كه همواره به خير ياد شود، و به او طعنه زده نـشـود، و بـايـد چـيـزى كـه اگر بشنود ناراحت مى شود در باره اش گفته نشود، مثلا نگويند پدرش چنين، و يا مادرش چنان بوده.
مـمـكـن هـم هـسـت مراد از كلمه (اسم ) سمت و علامت باشد، و معناى جمله اين باشد كه : بد عـلامـتـى اسـت ايـنكه انسانى را بعد از ايمان به داغ فسوق علامت بگذارى، و به علامتى زشـت يـادش كـنى، مثلا به كسى كه يك روزى گناهى كرده و بعد توبه نموده، تا آخر عمرش به او بگويند فلان كاره. و يا معنا اين باشد كه : اين بد علامتى است كه تو با بدگويى مردم براى خود قرار مى دهى، و همه تو را به عنوان مردى بد زبان بشناسند كـه هـمـواره افراد را به زشتى ياد مى كنى. و به هر يك از اين معانى باشد جمله مذكور اشاره اى به حكمت نهى دارد.
(و مـن لم يـتـب فـاولئك هـم الظـالمـون ) - يـعـنـى هر كس توبه نكند و از اين گونه گـنـاهـان كـه سـابـقـا كـرده بـوده دسـت بـر نـدارد، و بـا ايـن كـه بـر آن نـهـى نـازل شـده هـمـچـنـان مـرتـكـب شـود، و از آن پشيمان نگردد، و با ترك آن به سوى خداى سبحان برگشت نكند، چنين كسانى حقا ستمكارند، چون با اينكه خداى تعالى علمشان را از مـعـاصـى دانـسـتـه و از آن نـهـى فـرمـوده، بـا ايـن حال عمل بدى نمى دانند.
از جـمـله مـورد بـحـث يـعنى جمله (و من لم يتب...) اين معنا هم فهميده مى شود كه در زمان نزول آيه كسانى از مؤمنين بوده اند كه مرتكب چنين گناهى مى شدند.
يا ايها الذين امنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم... |
مراد از ظنى كه در اين آيه مسلمين ماءمور به اجتناب از آن شده اند، ظن سوء است ، و گر نه ظـن خـيـر كـه بـسـيـار خـوب اسـت، و بـه آن سفارش هم شده، همچنان كه از آيه (لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خيرا) هم استفاده مى شود.
مقـصـود از (اجـتـنـاب از ظـن) و مـفـاد قـيـد (كثيرا) در آيه : (يا ايها الذين امنوا اجتنبوا كثيرا من الظن...)
و مـراد از (اجـتـنـاب از ظـن ) اجتناب از خود ظن نيست، چون ظن، خود نوعى ادراك نفسانى است، و در دل باز است، ناگهان ظنى در آن وارد مى شود و آدمى نمى تواند براى نفس و دل خـود درى بـسـازد، تـا از ورود ظن بد جلوگيرى كند؛ پس نهى كردن از خود ظن صحيح نـيـسـت. بـله، مـگـر آنكه از پاره اى مقدمات اختيارى آن نهى كند. پس منظور آيه مورد بحث نـهـى از پـذيـرفتن ظن بد است، مى خواهد بفرمايد: اگر در باره كسى ظن بدى به دلت وارد شد آن را نپذير و به آن ترتيب اثر مده.
و بـنـابـرايـن، پس اينكه فرمود بعضى از ظن ها گناه است، باز خود ظن را نمى گويد، (چـون ظـن به تنهايى چه خوبش و چه بدش گناه نيست، براى اينكه گفتيم اختيارى نيست )، بـلكـه تـرتـيـب اثـر دادن بـه آن اسـت كـه در بـعـضـى مـوارد گـنـاه اسـت، (مثل اينكه نزد تو از كسى بدگويى كنند، و تو دچار سوء ظن به او شوى و اين سوء ظن را بـپـذيـرى، و در مـقام ترتيب اثر دادن بر آمده او را توهين كنى، و يا همان نسبت را كه شـنـيده اى به او بدهى و يا اثر عملى ديگرى بر مظنه ات بار كنى كه همه اينها آثارى است بد و گناه و حرام ).
و مـراد از ايـنـكـه فرمود (كثيرا من الظن ) با در نظر گرفتن اينكه كلمه (كثيرا) را نـكـره آورده، تـا دلالت كـنـد بـر ايـنـكه ظن گناه فى نفسه زياد است، نه با مقايسه با ساير مصاديق ظن كه همان بعض ظنى است كه فرموده گناه است - پس ظن گناه فى نفسه زياد است، هر چند كه بعضى، از مطلق ظن است، و نسبت به مطلق ظن اندك است.
ممكن هم هست كه مراد اعم از خصوص ظن گناه باشد، مثلا خواسته باشد بفرمايد از بسيارى از مظنه ها اجتناب كنيد، چه آنهايى كه مى دانيد گناه است، و چه آنهايى كه نمى دانيد تا در نـتـيـجـه يقين كنيد كه از ظن گناه اجتناب كرده ايد، كه در اين صورت امر به اجتناب از بـسـيـارى از ظن ها، امرى احتياطى خواهد بود، (مثل اينكه بگوييم از مالهايى كه نمى دانى حـلال اسـت اجـتـنـاب كـن، چه از آنهايى كه مى دانى حرام است، و چه از آنها كه نمى دانى حـرام اسـت يـا حـلال، تـا در نـتـيـجـه يـقـيـن كـنـى كـه از مال حرام دورى جسته اى ).
نـهـى از تـجسس عيوب ديگران و از غيبت كردن و بيان مفسده غيبت و تجسس (و لا تجسسوا ولا يغتب بعضكم بعضا...)
(و لا تـجـسسوا) - كلمه (تجسس ) - با جيم - به معناى پى گيرى و تفحص از امـور مردم است، امورى كه مردم عنايت دارند پنهان بماند و تو آنها را پى گيرى كنى تا خـبـردار شوى. كلمه (تحسس ) - با حاء بى نقطه - نيز همين معنا را مى دهد، با اين تـفاوت كه تجسس - با جيم - در شر استعمال مى شود، و تحسس - با حاء - در خير بـه كـار مـى رود، و بـه هـمـيـن جـهـت بـعـضـى گـفـتـه انـد: مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : دنـبـال عـيـوب مـسلمانان را نگيريد، و در اين مقام بر نياييد كه امورى را كه صاحبانش مى خواهند پوشيده بماند تو آنها را فاش سازى.
(و لا يـغـتـب بـعـضـكـم بـعـضـا ايحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا فكره تموه ) - كلمه (غـيـبـت ) - بـه طـورى كـه در مجمع البيان معنا كرده - عبارت است از اينكه در غياب كـسـى عـيبى از او بگويى كه حكمت و وجدان بيدار تو را از آن نهى كند. البته فقهاء اين كـلمـه را بـه خـاطـر اخـتـلافـى كـه در مـصاديقش از حيث وسعت دارد، به عبارتهاى مختلفى تـفـسـيـر كـرده انـد كـه برگشت همه آن عبارتها به اين است كه در غياب كسى در باره او چـيـزى بـگـويـى كـه اگـر بـشـنـود نـاراحـت شـود. و بـه هـمـيـن جـهـت بـدگـويـى دنـبـال سـر فردى كه تظاهر به فسق مى كند را جزء غيبت نشمرده اند، (چون اگر بشنود كه دنبال سرش چنين گفته اند ناراحت نمى شود).
و شارع اسلام از اين جهت از غيبت نهى فرموده كه : غيبت اجزاى مجتمع بشرى را يكى پس از ديـگـرى فاسد مى سازد، و از صلاحيت داشتن آن آثار صالحى كه از هر كسى توقعش مى رود ساقط مى كند، و آن آثار صالح عبارت است از اينكه هر فرد از افراد جامعه با فرد ديـگـر بياميزد و در كمال اطمينان خاطر و سلامتى از هر خطرى با او يكى شود، و ترسى از نـاحـيـه او بـه دل راه نـدهـد، و او را انـسـانـى عـادل و صـحيح بداند، و در نتيجه با او ماءنوس شود. نه اينكه از ديدن او بيزار باشد و او را فردى پليد بشمارد. در اين هنگام اسـت كه از تك تك افراد جامعه آثارى صالح عايد جامعه مى گردد، و جامعه عينا مانند يك تـن واحد متشكل مى شود. و اما اگر در اثر غيبت و بدگويى از او بدش بيايد و او را مردى معيوب بپندارد، به همين مقدار با او قطع رابطه مى كند، و اين قطع رابطه را هر چند اندك بـاشد، وقتى در بين همه افراد جامعه در نظر بگيريم، آن وقت مى فهميم كه چه خسارت بزرگى به ما وارد آمده، پس در حقيقت عمل غيبت و اين بلاى جامعه سوز به منزله خوره اى است كه در بدن شخص راه يابد، و اعضاى او را يكى پس از ديگرى بخورد، تا جايى كه به كلى رشته حياتش را قطع سازد.
غيبت عامل مؤثر در سقوط منزلت و هويت اجتماعى انسان
و انـسـان كـه از روز ازل بـه حـكـم ضـرورت، اجـتـمـاع تـشـكـيـل داد، بـراى اين تشكيل داد كه يك زندگى اجتماعى داشته باشد، و در اجتماع داراى منزلتى شايسته و صالح باشد، منزلتى كه به خاطر آن ديگران با او بياميزند، و او بـا ديـگران بياميزد، او از خير ديگران بهره مند، و ديگران از خير او برخوردار شوند. و غـيـبـت عـامـل مؤثرى اسـت بـراى ايـنـكه او را از اين منزلت ساقط كند و اين هويت را از او بـگـيـرد. در آغـاز يـك فـرد را از عدد مجتمع صالح كم كند، و سپس فرد دوم و سوم را، تا آنجا كه در اثر شيوع غيبت تمامى افراد جامعه از صلاحيت زندگى اجتماعى ساقط شوند، و صلاح جامعه به فساد مبدل گردد، و آن وقت ديگر افراد جامعه با هم انس نگيرند، و از يـكـديـگـر ايـمـن نـبـاشـنـد، و بـه يـكـديـگـر اعـتـمـاد نـكـنند، آن وقت است كه دواء كه همان تشكيل جامعه از روز نخست بود، به صورت دردى بى دواء درمى آيد.
پـس غـيـبـت در حـقـيـقـت ابـطـال هـويت و شخصيت اجتماعى افرادى است كه خودشان از جريان اطـلاعـى نـدارنـد و خـبـر نـدارنـد كـه دنبال سرشان چه چيزهايى مى گويند، و اگر خبر داشـتـه بـاشند و از خطرى كه اين كار برايشان دارد اطلاع داشته باشند از آن احتراز مى جويند و نمى گذارند پرده اى را كه خدا بر روى عيوبشان انداخته به دست ديگران پاره شود، چون خداى سبحان اين پرده پوشيها را بدين منظور كرده كه حكم فطرى بشر اجراء گـردد، يـعنى اينكه فطرت بشر او را وامى داشت تا به زندگى اجتماعى تن در دهد، اين غـرض حـاصـل بـشـود، و افـراد بـشـر دور هـم جمع شوند، با يكديگر تعاون و معاضدت داشـتـه بـاشـند، و گر نه اگر اين پرده پوشى خداى تعالى نبود، با در نظر گرفتن ايـنـكـه هـيـچ انـسـانـى مـنـزه از تـمـامـى عـيـوب نـيـسـت، هـرگـز اجـتـمـاعـى تشكيل نمى شد.
مثالى گويا براى روشن شدن زشتى حقيقت چيست
و جمله (ايحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا فكرهتموه ) در ضمن مثالى به همين حقيقت اشاره مـى كـند. در اين جمله نخست استفهام انكارى به كار برده، و حب منفى را به (احد) يعنى يكى از مسلمانان نسبت داده، و نه به بعضى از مسلمانان، يعنى نفرموده : (ايحب بعضكم ) و يـا تـعبيرى ديگر تا مشمول نفى واضح تر شود. و باز به همين منظور نفى مذكور را با جمله (كرهتموه ) تأكيد فرمود، و با اينكه مى توانست همين كراهت را به احد نسبت داده بفرمايد (فكرهه ).
و حـاصـل مـعناى آيه اين است كه : غيبت كردن مؤمن به منزله آن است كه يك انسانى گوشت بـرادر خـود را در حـالى كـه او مـرده اسـت بـخـورد. حـال چـرا فـرمود گوشت برادرش ؟ براى اينكه مؤمن برادر او است، چون از افراد جامعه اسـلامـى اسـت كه از مؤمنين تشكيل يافته، و خداى تعالى فرموده : (انما المؤمنون اخوه ). و چـرا او را مـرده خواند؟ براى اينكه آن مؤمن، بى خبر از اين است كه دارند از او غيبت مى كنند.
و ايـنـكـه فـرمـود (فـكرهتموه ) و نفرمود (فتكرهونه )، اشعار دارد به اينكه كراهت شـمـا امـرى است ثابت و محقق، و هيچ شكى در اين نيست كه شما هرگز راضى نمى شويد يـك انـسـانى را كه برادر شما است و مرده است، بخوريد. پس همان طور كه اين كار مورد كـراهـت و نـفـرت شـمـا اسـت، بـايـد غـيـبـت كـردن بـرادر مؤمنـتـان ، و بـدگـويـى در دنبال سر او نيز مورد نفرت شما باشد، چون اين هم در معناى خوردن برادر مرده شما است.
ايـن را نـيـز بـدان كـه هـمـيـن تـعـليـلى كـه در جـمـله (ايـحـب احـدكـم ان يـاكـل...) بـراى حـرمت غيبت آمده، تعليل براى حرمت تجسس نيز هست، چون فرق غيبت با تجسس تنها در اين است كه غيبت اظهار عيب مسلمانى است براى ديگران - چه اينكه عيبش را خود ما ديده باشيم و چه اينكه از كسى شنيده باشيم - و تجسس عبارت است از اينكه به وسـيـله اى علم و آگاهى به عيب او پيدا كنيم. ولى در اينكه هر دو عيب جويى است مشتركند، در هـر دو مـى خواهيم عيبى پوشيده بر ملا شود. در تجسس براى خود ما بر ملا شود، و در غـيـبـت بـراى ديـگـران. و بـه هـمـيـن جـهـت بـعـيـد نـيـسـت كـه جـمـله (احـب احـدكـم ان ياكل لحم اخيه ميتا...) تعليل باشد براى هر دو جمله، يعنى هم جمله (و لا تجسسوا) و هم جمله (و لا يغتب بعضكم بعضا).
ايـن را هـم بايد دانست كه در اين كلام اشعار و يا دلالتى هست بر اينكه حرمت غيبت تنها در بـاره مسلمان است، به قرينه اينكه در تعليل آن عبارت (لحم اخيه ) را آورده، و ما مى دانيم كه اخوت تنها در بين مؤمنين است.
توبه عامل آمرزش گناهان ياد شده و بلكه مطلق گناهان است
(و اتقوا اللّه ان اللّه تواب رحيم ) - ظاهر اين عبارت اين است كه عطف باشد بر جمله (اجتنبوا كثيرا من الظن ). البته اين ظهور در صورتى است كه مراد از تقوى، اجتناب از هـمـيـن گـنـاهـانـى بـاشـد كـه قـبـلا مـرتـكـب شـده بـودنـد، و بـعـد از نـزول ايـن دسـتـور از آن توبه كنند، آن وقت معناى (ان اللّه تواب رحيم ) اين مى شود كـه : خـدا بـسـيار پذيراى توبه است، و نسبت به بندگان تائب كه به وى پناهنده مى شوند مهربان است .
و امـا اگـر مـراد از تـقـوى اجـتـناب و پرهيز از مطلق گناهان باشد - هر چند كه تاكنون مـرتـكب آن نشده باشند - آن وقت مراد از جمله (ان اللّه تواب رحيم ) اين مى شود كه : خدا بسيار به بندگان با تقوايش مراجعه نموده در صدد هدايت بيشتر آنان برمى آيد، و هـر لحـظـه بـا فراهم كردن اسباب، آنان را از اينكه در مهلكه هاى شقاوت قرار گيرند، حفظ مى كند، و نسبت به ايشان مهربان است.
و ايـنـكـه گـفـتـيم دو احتمال دارد، بدين جهت است كه توبه از جانب خدا دو گونه است : يك توبه خدا قبل از توبه بنده است، و آن به اين است كه به بنده خود رجوع نموده، او را مـوفـق بـه تـوبـه مـى نـمايد، همچنان كه فرموده : (ثم تاب عليهم ليتوبوا)، و يك تـوبـه ديگرش u200d بعد از توبه بنده است، يعنى وقتى بنده اش توبه كرد، دوباره به او رجـوع مـى كـنـد تـا او را بـيامرزد و توبه اش را بپذيرد، همچنان كه فرموده : (فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان اللّه يتوب عليه ).
يـا ايـهـا النـاس انـا خـلقـنـاكـم مـن ذكـر و انـثـى و جـعـلنـاكـم شـعـوبـا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند اللّه اتقيكم... |
معانى مختلفى كه براى (شعوب) و (قبائل) گفته شده است
كـلمه (شعوب ) جمع (شعب ) - به كسره شين و سكون عين - است و - به طورى كـه در مـجـمع البيان گفته - به معناى قبيله بزرگى از مردم است، مانند قبيله ربيعه و مـضـر. و كـلمه (قبائل ) جمع (قبيله ) است كه جمعيتى كوچكتر از شعب است و تيره اى از آن است مانند (تيم ) كه يكى از تيره هاى (مضر) است.
بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد: مـطـلب بـه عـكـس اسـت، و شـعـوب جـمـعـيـت هـاى كـمـتـر از قـبـائل اسـت بـه طـورى كـه چـنـد شـعـب يـك قـبـيـله را تشكيل مى دهد. و اگر اين جمعيت ها را شعب خوانده اند چون از يك قبيله منشعب مى شوند.
راغـب مـى گـويـد: شـعب عبارت است از قبيله اى كه از يك قبيله ديگر منشعب گردد، و جمع آن شـعـوب مـى آيـد، در كـلام خـداى عـزّوجـلّ هـم آمـده (شـعـوبـا و قـبـائل ). و امـا كلمه (شعب ) در مورد زمين عبارت است از دامنه چند دره كه اگر از طرف دامـنـه نـگـاه كـنـى بـه نـظرت مى رسد يك زمين است كه در آخر، چند شقه شده، و اگر از طرف دره ها نگاه كنى به نظرت مى رسد كه چند تكه زمين است كه در آخر يكى شده و لذا بـعـضـى گـفـتـه انـد: ايـن كـلمـه، هـم بـه جـاى كـلمـه اجـتـمـاع اسـتـعـمـال مـى شـود، مـثـلا مـى گـويى (شعبت ) يعنى من جمع شدم. و هم به جاى كلمه تفرقه استعمال مى شود، مثل اينكه مى گويى (شعبت ) يعنى من جدا شدم .
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: كـلمـه (شـعـوب ) بـه مـعـنـاى نـژادهـاى غـيـر عـرب از قـبـيـل تـرك و فـارس و هـنـدى و آفـريـقـايـى و امـثـال ايـنـهـا اسـت . و كـلمـه (قبائل ) به معناى تيره هاى عربى است.
و ظـاهـرا بـرگـشـت ايـن قـول بـه يـكـى از هـمـان دو قـول قـبـلى اسـت، و بـه زودى در بحث روايتى آينده تتمه اين گفتار مى آيد ان شاء اللّه تعالى.
مـفـسـريـن گـفـته اند: آيه شريفه در اين مقام است كه ريشه تفاخر به انساب را بزند. و بـنـابـرايـن، مـراد از جـمـله (مـن ذكر و انثى ) آدم و حوا خواهد بود، و معناى آيه چنين مى شود: ما شما مردم را از يك پدر و يك مادر آفريديم، همه شما از آن دو تن منتشر شده ايد، چه سفيدتان و چه سياهتان ؛ چه عربتان و چه عجمتان. و ما شما را به صورت شعبه ها و قـبـيـله هـاى مختلف قرار داديم، نه براى اينكه طائفه اى از شما بر سايرين برترى و كرامت داشت، بلكه صرفا براى اين كه يكديگر را بشناسيد و امر اجتماعتان و مواصلات و مـعـامـلاتـتـان بـهـتـر انـجـام گـيـرد، چون اگر فرض شود كه مردم همگى يك جور و يك شـكـل بـاشند و نتيجتا يكديگر را نشناسند، رشته اجتماع از هم مى گسلد، و انسانيت فانى مـى گـردد. پـس غرض از اين كه مردم را شعبه شعبه و قبيله قبيله كرد اين بود، نه اينكه به يكديگر تفاخر كنند، تفاخر به انساب، و تفاخر به پدران و مادران.
و بـعـضى از مفسرين گفته اند: مراد از ذكر و انثى مطلق مرد و زن است، و آيه شريفه در ايـن مـقـام اسـت كـه مـطـلق تفاضل به طبقات به سفيد پوستى و سياه پوستى و عربيت و عـجـمـيـت و غنى بودن و فقير بودن و به بردگى و مولائى و به مردى و زنى را از بين ببرد. و معناى آيه اين است كه : هان اى مردم، ما شما را از يك مرد و يك زن آفريديم، پس هـر يـك از شـمـا انـسـانـى هـسـتـيد متولد از دو انسان، و از اين جهت هيچ فرقى با يكديگر نـداريـد، و اخـتـلافـى هـم كـه در بـيـن شـمـا هست و شما را شعبه شعبه و قبيله قبيله كرده، اخـتـلافـى اسـت مربوط به جعل الهى، نه به خاطر كرامت و فضيلت بعضى از شما بر بـعـضـى ديـگـر، بـلكـه بـراى ايـن اسـت كـه يـكـديـگـر را بـشـنـاسـيـد و نظام اجتماعتان كامل شود.
و سپس همان مفسرين اعتراض كرده اند به اينكه : آيه شريفه در اين سياق است كه تفاخر بـه انـسـاب را از بـيـن بـبـرد، و آن را نـكـوهـش u200d كـنـد، بـه شهادت اينكه مى فرمايد (و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا)، و ترتب اين فرض بنابراين وجهى كه شما ذكر كرديد، روشن نيست، چون بنا بر وجه شما سخن از مذمت تفاخر به حسب و نسب در بين نمى آيـد، شـمـا مـى گـويـيـد: آيـه در صـدد الغـاء مـطـلق تـفـاضل است. ولى ممكن است به اين معترض گفته شود كه : اختلاف در انساب هم يكى از مـصـاديـق اختلاف طبقاتى است، و بناى وجه بالا بر اين اساس است كه مى گويد آيه در صـدد نـفـى اخـتلاف طبقاتى به تمامى مصاديق آن است، و همچنان كه ممكن است تفاخر به انـسـاب را نفى و مذمت كنيم، به اين دليل كه همه انساب و دودمانها منتهى به يك مرد و زن مـى شـونـد، و تـمامى مردم در اين پدر و مادر شريكند. همچنين ممكن است همين مطلب را نفى و مـذمـت بـكنيم به اين دليل كه هر انسانى متولد از دو انسان مى شود، و همه مردم در اين جهت شريكند.
ولى حـق مـطـلب ايـن اسـت كـه جـمـله (و جـعـلنـاكـم شـعـوبـا و قـبـائل ) اگـر بـگـويـيـم ظـهـور در مـذمـت تـفـاخـر بـه خـصـوص انـسـاب دارد، وجـه اول وجيه تر است، و گر نه وجه دوم بهتر است، چون عمومى تر است.
(ان اكـرمكم عند اللّه اتقيكم ) - اين جمله مطلب تازه اى را بيان مى كند، و آن عبارت از ايـن اسـت كـه چـه چـيـزى نـزد خـدا احـتـرام و ارزش دارد. تـا قـبـل از اين جمله مى فرمود: مردم از اين جهت كه مردمند همه با هم برابرند، و هيچ اختلاف و فـضـيلتى در بين آنان نيست، و كسى بر ديگرى برترى ندارد، و اختلافى كه در خلقت آنـان ديـده مى شود كه شعبه شعبه و قبيله قبيله هستند تنها به اين منظور در بين آنان به وجـود آمـده كـه يكديگر را بشناسند، تا اجتماعى كه در بينشان منعقد شده نظام بپذيرد، و ائتلاف در بينشان تمام گردد، چون اگر شناسائى نباشد، نه پاى تعاون در كار مى آيد و نـه ائتـلاف، پـس غرض از اختلافى كه در بشر قرار داده شده اين است، نه اينكه به يكديگر تفاخر كنند، يكى به نسب خود ببالد، يكى به سفيدى پوستش فخر بفروشد، و يـكى به خاطر همين امتيازات موهوم، ديگران را در بند بندگى خود بكشد، و يكى ديگرى را استخدام كند، و يكى بر ديگرى استعلا و بزرگى بفروشد، و در نتيجه كار بشر به ايـنـجـا بـرسـد كـه فـسـادش تـرى و خـشـكـى عـالم را پـر كـنـد، و حـرث و نسل را نابود نموده، همان اجتماعى كه دواى دردش بود، درد بى درمانش شود.
در اين جمله مى خواهد امتيازى را كه در بين آنان بايد باشد بيان كند، اما نه امتياز موهوم، امتيازى كه نزد خدا امتياز است، و حقيقتا كرامت و امتياز است.
تـوضـيـح ايـنـكـه تـقـوا تـنـهـا كـرامـت و امـتياز حقيقى است (ان اكرمكم عند الله اتقيكم)
تـوضـيـح ايـنـكـه : ايـن فـطـرت و جـبـلت در هـر انـسـانـى اسـت كـه بـه دنـبـال كـمـالى مى گردد كه با داشتن آن از ديگران ممتاز شود، و در بين اقران خود داراى شـرافـت و كـرامـتـى خـاص گـردد. و از آنـجـايـى كـه عـامـه مـردم دل بستگيشان به زندگى مادى دنيا است قهرا اين امتياز و كرامت را در همان مزاياى زندگى دنيا، يعنى در مال و جمال و حسب و نسب و امثال آن جستجو مى كنند، و همه تلاش و توان خود را در طلب و به دست آوردن آن به كار مى گيرند، تا با آن به ديگران فخر بفروشند، و بلندى و سرورى كسب كنند.
در حـالى كـه ايـن گـونه مزايا، مزيتهاى موهوم و خالى از حقيقت است، و ذره اى از شرف و كرامت به آنان نمى دهد، و او را تا مرحله شقاوت و هلاكت ساقط مى كند.
آن مـزيـتـى كـه مـزيـت حـقـيـقـى اسـت و آدمـى را بالا مى برد، و به سعادت حقيقيش كه همان زنـدگـى طـيـبـه و ابدى در جوار رحمت پروردگار است مى رساند، عبارت است از تقوى و پـرواى از خـدا. آرى، تـنها و تنها وسيله براى رسيدن به سعادت آخرت همان تقوى است كـه بـه طـفـيـل سـعادت آخرت سعادت دنيا را هم تاءمين مى كند، و لذا خداى تعالى فرموده (تـريـدون عـرض الدنـيـا و اللّه يـريـد الاخـره ). و نيز فرموده (و تزودوا فان خير الزاد التـقـوى )، و وقـتـى يـگـانه مزيت تقوى باشد، قهرا گرامى ترين مردم نزد خدا باتقوى ترين ايشان است، همچنان كه در آيه مورد بحث هم همين را فرموده.
تقوى يـك مزيت واقعى و حقيقت است نه آن مزايائى كه انسانها براى خود مايه كرامت و شرف قرار داده اند
و ايـن آرزو و اين هدفى كه خداى تعالى به علم خود آن را هدف زندگى انسانها قرار داده، هدفى است كه بر سر به دست آوردن آن ديگر پنجه به رخ يكديگر كشيدن پيش نمى آيـد، بـخـلاف هـدفـهـاى مـوهـوم مـذكـور كـه بـراى بـه دسـت آوردن آن مـزاحـمـتها، جنگها و خـونـريـزيها پيش مى آيد. او مى خواهد بيش از ديگران ثروت را به خود اختصاص دهد، و ايـن مـى خـواهـد قـبـل از ديـگـران بـه ريـاسـت بـرسـد. او مـى خـواهـد در تـجـمـل دادن بـه زنـدگـى از ديگران سبقت بگيرد، و اين مى خواهد آوازه اش همه آوازه ها را تحت الشعاع قرار دهد، و همچنين ساير مزاياى موهوم، همچون انساب و غيره.
(ان اللّه عـليـم خـبـيـر) - ايـن جـمـله مـضـمـون جـمـله قـبـل را تأكيد مى كند، و در ضمن اشاره اى هم به اين معنا دارد كه اگر خداى تعالى از بين ساير مزايا تقوى را براى كرامت يافتن انسانها برگزيد، براى اين بود كه او به عـلم و احـاطـه اى كـه بـه مـصـالح بـنـدگان خود دارد مى داند كه اين مزيت، مزيت حقيقى و واقعى است، نه آن مزايايى كه انسانها براى خود مايه كرامت و شرف قرار داده اند، چون آنـها همه ، مزايائى وهمى و باطل است. زينتهاى زندگى مادى دنيايند كه خداى تعالى در باره آنها فرموده : (و ما هذه الحيوه الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخره لهى الحيوان لو كانوا يعلمون ).
آيـه شـريـفـه دلالت دارد بـر اينكه بر هر انسانى واجب است كه در هدفهاى زندگى خود تابع دستورات پروردگار خود باشد، آنچه او اختيار كرده اختيار كند، و راهى كه او به سـويـش هدايت كرده پيش گيرد. و خدا راه تقوى را براى او برگزيده، پس او بايد همان را پـيـش u200d گـيـرد. علاوه بر اين، بر هر انسانى واجب است كه از بين همه سنتهاى زندگى دين خدا را سنت خود قرار دهد.
قـالت الاعـراب امـنـا قـل لم تـومـنـوا و لكـن قـولوا اسـلمـنـا و لمـا يدخل الايمان فى قلوبكم... |
ايـن آيه و آيات بعدش تا آخر 1 متعرض حال اعراب است كه ادعاى ايمان مى كردند، و بـر پـيـامـبـر مـنـت مى نهادند كه ما ايمان آورده ايم. و سياق اين آيه كه حكايت كلام آنان و مـاءمـور شـدن رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) اسـت بـه ايـنكه در پاسخشان بفرمايد: نه، هنوز ايمان نياورده ايد، دلالت دارد بر اينكه مراد از (اعراب ) بعضى از عربهاى باديه نشين بوده، نه همه آنان، به شهادت آيه (و من الاعراب من يؤمن باللّه و اليوم الاخر) كه مى فرمايد: بعضى از اعراب به خدا و روز جزا ايمان دارند.
معناى ايـنكه فرمود: به اعراب بگو ايمان نياورده ايد بلكه بگوييد اسلام آورده ايم
(قـالت الاعـراب امـنـا قل لم تومنوا) - يعنى به تو مى گويند ايمان آورديم و ادعاى ايمان مى كنند، بگو: نه، هنوز ايمان نياورده ايد، و آنان را در ادعايشان تكذيب كن. و جمله (و لكـن قـولوا اسلمنا) استدراك و اعراض از آن معنايى است كه جمله قبلى بر آن دلالت داشت، و تقدير كلام چنين است : نگوييد ايمان آورديم بلكه بگوييد اسلام آورديم.
(و لمـا يـدخـل الايـمـان فـى قـلوبكم ) - اين جمله مى رساند كه : با اينكه انتظار مى رفـت ايـمـان داخـل در دل هـاى شـمـا شده باشد، هنوز نشده، و به همين جهت در اين جمله نفى ايـمـانـى كـه در جـمـله قـبلى بود تكرار نشده. در آن جا مى فرمود: (بگو ايمان نياورده ايـد) و در ايـنـجـا مـى فـرمـايـد (بـا ايـنـكـه انـتـظـار آن هـسـت هـنـوز ايـمـان داخل در قلوب شما نشده ) پس تكرار يك مطلب نيست.
از ايـنـكـه در اين آيه شريفه نخست ايمان را از اعراب نفى مى كند و سپس توضيح مى دهد كـه مـنـظـور ايـن اسـت كـه ايـمان كار دل است، و دلهاى شما هنوز با ايمان نشده، و در عين حال اسلام را براى آنان قائل مى شود، بر مى آيد كه فرق بين اسلام و ايمان چيست.
ايمان معنايى است قائم به قلب و از قبيل اعتقاد است ؛ و اسلام معنايى است قائم به زبان و اعضاء، چون كلمه اسلام به معناى تسليم شدن و گردن نهادن است. تسليم شدن زبان بـه ايـنـست كه شهادتين را اقرار كند، و تسليم شدن ساير اعضاء به اين است كه هر چه خدا دستور مى دهد ظاهرا انجام دهد، حال چه اينكه واقعا و قلبا اعتقاد به حقانيت آنچه زبان و عـمـلش مـى گويد داشته باشد، و چه نداشته باشد، و اين اسلام آثارى دارد كه عبارت است از محترم بودن جان و مال، و حلال بودن نكاح وارث او.
(و ان تـطـيـعـوا اللّه و رسوله لا يلتكم من اعمالكم شيئا) - كلمه (يلتكم ) از ماده (ليت ) اشتقاق يافته كه به معناى نقص است . وقتى گفته مى شود (لاته، يليته، ليتا) كه چيزى از مفعول فعل كم كرده باشد. و مراد از اطاعت، اطاعت خالص و واقعى است، به طورى كه باطن انسان با ظاهرش مطابقت داشته باشد، نه اينكه چون منافقان تقليد اطـاعـت كـاران واقـعى را در آورد. و اطاعت خدا استجابت دعو او است در هر چه كه بدان دعوت مـى كـنـد، چـه اعـتـقاد و چه عمل. و اطاعت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) تصديق رسـالت او و پـيـرويـش در آنـچـه كه بدان امر مى كند مى باشد، او امرى كه مربوط به ولايـت او در امـور امـت اسـت. و مـراد از كـلمـه (اعـمـال )، جـزاى اعمال است، و مراد از نقص اعمال ناقص نكردن جزاى آن است.
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : اگـر خدا را در آنچه به شما امر مى كند - كه خلاصه اش پيروى دين او بر حسب اعتقاد است - و رسول را در آنچه به شما امر مى كند اطاعت كنيد از پـاداشـهـاى اعـمالتان چيزى كم نمى كند. و جمله (ان اللّه غفور رحيم )، همان كم نكردن اعـمـال بـنـدگـان در صـورت اطـاعـتـشـان از خـدا و رسـول را تـعـليـل مـى كـند، (مى فرمايد اجر شما را كم نمى كند براى اينكه او آمرزگار مهربان است ).
انـمـا المؤمنـون الذين امنوا باللّه و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل اللّه اولئك هم الصادقون |
در آيـه قـبـلى اجـمـالا تـعـريـف كـرد كـه ايـمـان داخـل در دلهـايشان شده (چون از جمله (لم تومنوا) و (لما يدخل الايمان فى قلوبكم ) كه راجع به مسلمانان بى ايمان بود اين تـعـريـف اجـمـالى اسـتـفـاده مـى شـد) و ايـنـك در ايـن آيـه هـمان تعريف اجمالى را به طور مفصل بيان مى كند.
مؤمنان واقعى اين چنين هستند
پـس جـمـله (انـمـا المؤمنون الذين امنوا باللّه و رسوله ) مى خواهد مؤمنين را منحصر در كـسانى كند كه به خدا و رسول او ايمان داشته باشند. پس تعريف مؤمنين به اينكه به خدا و رسول ايمان دارند، و به ساير صفاتى كه در آيه آمده، تعريفى است كه هم جامع صـفـات مؤمن اسـت و هـم مـانـع، يـعـنـى هـيـچ غـيـر مؤمنـى مـشـمول آن نمى شود، در نتيجه هر كس متصف به اين صفات باشد مومن حقيقى است، همچنان كه هر كس يكى از اين صفات را نداشته باشد، مؤمن حقيقى نيست.
و ايـمـان بـه خـدا و رسـولش عقدى است قلبى بر توحيد خداى تعالى و حقانيت آنچه كه پـيـامـبـرش آورده، و نـيـز عـقـد قـلبـى بـر صـحـت رسـالت و پـيـروى رسول در آنچه دستور مى دهد.
ايمان ثابت و مستقر و جهاد با مال و جان از صفات مؤمنان واقعى است
(ثـم لم يـرتـابـوا) - يـعـنـى مؤمنـيـن آنـهـايـى هـسـتـنـد كـه ايـمـان بـه خـدا و رسـول او بـياورند، و ديگر در حقانيت آنچه ايمان آورده اند شك نكنند، و ايمانشان ثابت و آنچنان مستقر باشد كه شك آن را متزلزل نكند. و اگر در آغاز جمله كلمه (ثم ) را آورد، نـه كـلمـه (واو) را - بـه طـورى كه مى گويند - براى اين است كه دلالت كند بر اينكه اين شك نكردن آنان منحصر به يك زمان نيست، بلكه در زمانهاى آينده نيز شك نمى كنند، تو گويى عروض شك چيزى است كه دائما خطرش وجود دارد، در نتيجه اين كلمه مى فـهـمـانـد كـه بـايـد اسـتـحـكـام اولى ايـمـان بـاقـى بـماند. و اگر فرموده بود (و لم يـرتـابوا) تنها ايمانى را شامل مى شد كه در آغاز مقارن با شك و ترديد نباشد، ولى ديگر نسبت به ما بعد ساكت بود.
(و جـاهـدوا بـامـوالهـم و انـفـسـهـم فـى سـبـيـل اللّه ) - كـلمـه (مـجـاهده ) كه مصدر (جـاهـدوا) است، به معناى بذل جهد و به كارگيرى تمامى توان خويش در پيشبرد راه خـدا اسـت . و كـلمـه (سـبـيـل اللّه ) بـه مـعـنـاى ديـن خـدا اسـت. و مـنـظـور از مـجـاهده به اموال و انفس، عمل و به كار گرفتن تا آخرين درجه قدرت است در انجام تكليف مالى الهى، از قـبـيـل زكـات و سـاير انفاقات واجب، و انجام تكاليف بدنى چون نماز و روزه و حج و غيره.
و مـعناى آيه اين است كه : مؤمنين واقعى كوشش مى كنند تا تكاليف مالى و بدنى اسلامى خـود را انـجـام دهند، و در حالى انجام مى دهند - و يا عملشان چنين حالى دارد - كه در دين خدا و در راه او است.
(اولئك هـم الصادقون ) - اين جمله بر ايمان مؤمنين نامبرده مادام كه آن صفات را حفظ كرده باشند صحه گذاشته و تصديق مى كند.
قـل اتـعـلمـون اللّه بـديـنـكـم و اللّه يـعـلم مـا فـى السـمـوات و مـا فـى الارض و اللّه بكل شى ء عليم |
ايـن آيـه شريفه اعراب را از اين جهت توبيخ مى كند كه گفتند ما ايمان آورديم. در حالى كه لازمه اين ادعاء اين است كه در سخن خود صادق باشند، و بر ايمان خود پافشارى به خـرج داده بـاشـنـد. بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: بـعـد از آنـكـه آيـه قـبـلى نـازل شـد، اعـراب سـوگـنـد خـوردنـد كـه مـا مؤمن و صادق در ادعاى خود هستيم، اين آيه نازل شد كه : شما مى خواهيد با دين خود به خدا چيز ياد بدهيد. و معناى آيه روشن است و احتياج به توضيح ندارد.
يـمـنـون عـليـك ان اسـلمـوا قـل لا تـمـنـوا عـلى اسـلامـكـم بل اللّه يمن عليكم ان هديكم للايمان ان كنتم صادقين |
يـعـنـى اى پـيـامـبـر بـر تـو مـنـت مـى گذارند كه اسلام آورده اند، و چه خطايى در اين منت گـذارى خـود مرتكب شده اند، زيرا اولا حقيقت آن چيزى كه بر آن منت مى گذارند ايمان است كـه كـليـد سـعـادت دنـيـا و آخـرت اسـت، نـه اسـلامـى كـه جـز فـوائد صـورى، از قبيل تاءمين جانى و شركت با مسلمانان واقعى در جواز نكاح وارث خاصيتى ندارد. و ثانيا هـمـيـن اسلام را هم نبايد بر پيامبر منت بگذارند، براى اينكه آن جناب شخصى است كه از طرف خداى تعالى ماءمور شده اسلام را به شما برساند (نه از اسلام آوردن آنهايى كه اسلام آوردند چيزى عايد شخص او مى شود و نه از اسلام نياوردن آنها كه نياوردند چيزى از دست مى دهد)، پس احدى از مسلمانان بر او منتى ندارد.
و اگـر مـنـتى باشد براى خداى سبحان است كه ايشان را هدايت فرموده، چون دين، دين او اسـت، و خـود او هـم از ديـنـش بـهـره مـنـد نمى شود تا هر كس دين او را پذيرفت بر او منت بگذارد، بلكه بهره مند از دين او در دنيا و آخرت مؤمنين هستند، زيرا خداى تعالى غنى على الاطلاق است، پس منت را خدا بر آنان دارد كه هدايتشان كرده، نه آنان بر خدا.
بـه طـورى كـه مـلاحظه مى فرماييد كلمه اسلام را از دهان منت گذاران گرفته و در سخن خـود آن را مـبـدل بـه ايـمـان كـرد تا بفهماند منت همه و هر چه هست به ايمان است، نه به اسلام كه تنها در ظواهر زندگى آثارى دارد.
پـس جمله (قل لا تمنوا على اسلامكم بل اللّه يمن...) متضمن اين اشاره است كه خطاى اين مـنـت گـذاران از هـر دو جـهـت اسـت : اول ايـنـكـه مـنـت گـذارى خـود را مـتـوجـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) كـردنـد، بـا ايـنـكـه او يـك رسـول است و بس، و غير از رسالت چيزى ندارد. و در اين باره فرموده : (لا تمنوا على اسلامكم اسلام خود را بر من منت نگذاريد.).
و جـهـت دوم ايـنـكـه مـنـت را - البـته اگر منتى باشد - به اسلام خود نهادند با اين كه بـايـد بـه ايـمـان خود گذاشته باشند. و در ذيل آيه گفتيم كه كلمه اسلام را بدين سبب مبدل به ايمان كرد تا اشاره به جهت دوم كند.
ان اللّه يعلم غيب السموات و الارض و اللّه بصير بما تعملون |
ايـن جمله خاتمه سوره است كه تمامى مطالب سوره را يعنى آنچه كه نهى و امر در سوره بود، و آنچه حقايق در آن آمده بود، و آنچه كه از ايمان قومى و عدم ايمان قومى ديگر خبر داده بود، همه آنها را - تعليل مى كند.
و مراد از غيب آسمانها و زمين، هر غيبى است كه در خصوص آسمانها و زمين است. و يا منظور از آن تـمـامى غيبها است، چه آنچه كه در اين دو ظرف قرار دارد و چه آنچه خارج از اين دو ظرف است.
بحث روايتى
روايـاتـى در مـورد نـهـى از مـسـخـره كردن يكديگر، بد زبانى و تنابز به القاب، غيبت و سوء ظن، در ذيل آيات مربوطه گذشته
در الدر المـنـثـور اسـت كه ابن
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی